|
آن روزها كه دستهدسته تابوت برادران ما از جبهه برميگشت؛ ضد انقلابهاي مذهبي در خيمههاي نخوت خود زيارت عاشورا و دعاي توسل و ندبه را بهانه كرده بودند و در پايان هر روضه و گريه و توسل خويش كساني را نفرين ميكردند كه مانع ظهور اقا شدهاند. كساني را كه دين را از خلوص و معنويت و نزاهت خود دور كرده و به شايبه سياست و دنياطلبي آلودهاند. كساني را كه حاضر نيستند قبول كنند حكومت قبل از ظهور آقا باطل است.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 14:29  توسط علیرضا ابراهیمی
|
رمضان کشتی نوح است نمانید شما
ترسم آن است که خود را نرسانید شما بادبان های شب قدر چنین می گویند این زمان جانب خورشید برانید شما همه رفتند، همه جانب خورشید شدند هان بیایید اگر سوخته جانید شما سوی آن گنبد و گلدسته سبز ازلی چون کبوتر همگی دل بپرانید شما دل من مرده هلا زنده دلان شب قدر بر دلم فاتحه ای تازه بخوانید شما شب هجران است اشکی بفشانید ز دل روز میدان است اسبی بدوانید شما وقت آن است که جانی بکشانید به اوج دم آن است که روحی بدمانید شما از جوان پیری ما هیچ مگیرید سراغ دمتان گرم که پیران جوانید شما مرحباتان که در این دور هدرها و هبا گرد خورشید ازل در دورانید شما درد ما دلشدگان را بسرایید به شعر داد ما سوختگان را بستانید شما گاه افطار و سحر سفره نورید و دعا چون سحرگاه رسد بانگ اذانید شما تا نمانیم در این غمکده جز با غم هم شب افتادن جان است بمانید شما هفت پشتم همه از تیره باران بودند همم از طایفه اشک بدانید شما پدرم بود یکی آتش دلتنگ و غریب چون سیاووش پدر را پسرانید شما مادری دارم از خاک که بر زانوی او دم مردن سر من را بنشانید شما خواهری دارم از رود که هنگام وداع در پی اش یک چند اشکی بفشانید شما بادها با من دلتنگ برادر بودند ای همه ابر که در باد نهانید شما همسری دارم از آیینه دلش روشن تر مثل آیینه پر از نور بمانید شما دختری دارم از جنس غزل، عطر عسل زنده باشید اگر دخترکانید شما ما در این غمکده ها دست به کاری نزدیم کاش و ای کاش که کاری بتوانید شما *** روزهایی که گذشتند دلم غلغله بود ای که فردای زمین را نگرانید شما تن یاران وطن پر شده از شعله و زخم باز بر زخم چرا زخم زبانید شما گوسپندید؟ نه! گرگید؟ نه! ماندم که که اید نه امیرید شمایان، نه شبانید شما آه و صد آه یکی قصه نخواندید ز درد حیف و صد حیف یکی نکته ندانید شما ای فسوسا که به دنبال مقام افتادید ای دریغا که پی نام و نشانید شما حاجتی هست اگر مردن ایمان شماست چه کسی گفته که محتاج به نانید شما هان ببینید در آیینه که تصویر که اید؟ هم از آیینه بپرسید کیانید شما از هیاهوی شما چشم وطن آب نخورد ما شنیدیم که صاحب نظرانید شما!! این و آن راه به فردای هدایت بردند ای دریغا که نه اینید و نه آنید شما نکند گم شده از دست شما خاتم عمر بر چه عهدید شما در چه زمانید شما ظاهرا گرچه به دل غصه غیبت دارید در پس پرده تزویر نهانید شما گرچه گفتید به دشنام مرا ابن فلان من نگویم که فلان ابن فلانید شما همزبانید ولی محرم بیگانه شدید مهربانید ولی تلخ دهانید شما شاعرانید ولی از غم مردم دورید نه بدیع و نه معانی نه بیانید شما نیست در شعر شما هیچ امیدی به فروغ بی خبر از غم و درد اخوانید شما بیش از این از ستم خلق خدا دم مزنید با همه همهمه ها بی همگانید شما ما اگر بار گران بود گذشتیم و گذشت ای دریغا که همه بار گرانید شما خاک ایران نسب از خون سیاوش دارد آتش افروزانا در چه گمانید شما نکند راز دل سوختگان فاش شود نکند نامه به بیگانه رسانید شما مهره نرد هوس، بازی تان خواهد داد تا به کی مضحکه هرهیجانید شما یا از این دمدمه خود را به کناری بکشید یا از این وسوسه خود را برهانید شما خاکریزی ست که یکباره فرو می ریزد بازگردید که در خط امانید شما *** هله یاران منا دشمن جانی نشوید خصم را بر سر جایش بنشانید شما هین بهار رمضان است به دل پردازید گردی از جان و دل خود بتکانید شما کاش صافی شود از دُرد، دل و دین شما رمضان آمده عین رمضانید شما صبح اگر کشتی این قوم به جودی بنشست از منش نیز سلامی برسانید شما شهریور ماه ۱۳۸۸
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 11:13  توسط علیرضا ابراهیمی
|
السلام ای ماه پنهان پشت استهلال ما ما به دنبال تو می گردیم و تو دنبال ما ماه پیدا ، ماه پنهان ، ماه روشن ، ماه گم رؤیت این ماه یعنی نامة اعمال ما خاصه این شبها که ابر و باد و باران با من است خاصه این شبها که تعریفی ندارد حال ما کاش در تقدیر ما باشد همه شبهای قدر کاش حوّل حالنایی تر شود احوال ما این سحرها در زلال ربنا گم می شویم این سحرها آسمان گم می شود در بال ما ما به استقبال ماه از خویش تا بیرون زدیم ماه با پای خودش آمد به استقبال ما گوشه ی چشمی به ما بنمای ای ابروهلال تا همه خورشید گردد روزی امسال ما علیرضا قزوه - مرداد ۸۸-دهلی نو
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 18:51  توسط علیرضا ابراهیمی
|
شنیدم که حضرت امام خمینی ره ماه مبارک رمضان در قنوت نمازشان این ذکر را میخواندند:
اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک
+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 15:28  توسط علیرضا ابراهیمی
|
ما از این امور (کودتای نوژه) نمیترسیم !
ما از قشرهای خودمان می ترسیم .... ...... شما صنف روحانیت. همه ایدهم الله تعالی.اگر چنانچه کارهایی خدای نخواسته انجام دهید که از چشم ملت بیفتد . ولو در دراز مدت .آنروز است که دیگر فانتوم لازم نیست. خود ملت شما را کنار میزند وملت هم بی هادی کار نمی تواند انجام دهد ... من خوفم از این است که ما نتوانیم . نتواند آن چیزی که بعده اوست .صحیح انجام دهد...
+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 23:15  توسط علیرضا ابراهیمی
|
امروز روضه رسول ترک رو شنیدم !
از جنس روضه حضرت حره ! چون امید داره . امید به سعادت و بخشش الهی . خداوندا در آستانه ماهت امیدم را مکن غیر امید .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 3:20  توسط علیرضا ابراهیمی
|
چون خودم رو تا این حد نمی شناسم !
تحقیراتش برام غیر قابل تحمله ! اما تو کوه ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 23:47  توسط علیرضا ابراهیمی
|
به نام خدا. الان که داریم پای سفره این گپ و گفت می¬نشینیم، ساعت 23:30 شب نهم دی¬ماه سال 1381 در تهران است. مقطع زمانی موضوعی برای این مصاحبه، تابستان 1361 ومحوریت صحبت ما، عملیات برون مرزی رمضان خواهد بود. خب آقا سعيد، دست به نقد شما يك معرفي اجمالي از خودت داشته باشي، پر بدك نمي شود.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لولا ان هدانا الله. من با این تبصره «معرفی اجمالی» قدری مشکل دارم و از آنجا که این سوال شما یک کمی آمریکایی است و مشکوک می¬زند؛ برای همین هم از جواب دادن به آ ن بهتر است صرف نظر کنم عزیز من [می¬خندد]. در هر صورت، رسم همواره براین بوده که مصاحبه شونده خودش را معرفی کند و الّا من که آمار حضرتعالی دست¬ام هست و میدانم با چه جَنَمی طرف حساب¬ام. باشه آقا جون من؛ تسلیم! سعید قاسمی هستم؛ متولد 29 خرداد 1339 در تهران. پدرم شغل¬اش حسابدار است و مادرم؛ بانویی دیپلمه و خانه دار. سه برادر و خواهر هستیم. من فرزند ارشدم، بعد از من خواهرم به دنیا آمد و بعد هم اخوی¬مان آقا حمید. تا پنج سالگیِ من، ساکن خیابان ری بودیم و سال 1344 نقل مکان کردیم به خیابان مهر نارمک. دوره ابتدایی را که تمام کردم، رفتم مدرسه راهنمایی «دادبه» ودوره متوسطه را هم در دبیرستان «دارالفنون» رشته ریاضی فیزیک خواندم. یادش به خیر، از نارمک با یک دوچرخه کورسی رکاب می¬کشیدم و می¬رفتم دارالفنون آن هم با آن سر و وضع ژيگولی؛ شلوار لی و ژاکت اسپورت با آرم «آدیداس» و کاپشن «رانگلر» و موهای انبوه مجعّد.کلّی برای خودمان «تین¬ایجر» بودیم حسین جان. دیپلمت را در چه سالی گرفتی؟ خرداد سال 57. بعد بنا شد برای ادامه تحصیل، بروم خارج از کشور. بعد از پیروزی انقلاب، اوضاع دانشگاه¬های ایران تق و لق شده بود ومراکز دانشگاهی مملکت، شده بود ناهاربازار احزاب سیاسی، چپ افراطی و التقاطیون مذهبی؛ با آن میتینگ¬ها و شلوغ¬کاریها و زد و خوردهای حیدری- نعمتی هر روزه دایر در محوطه دانشگاه¬ها. این شد که به صلاحدید پدرو مادرم، مقرر شد بروم خارج. با چندتایی از دانشگاه¬های معتبر اروپایی مکاتبه کردیم و دست آخر، از یکی از مراکز دانشگاهی فرانسه برای ادامه تحصیل در رشته مهندسی مکانیک پذیرش شدم و... کدام دانشگاه؟! دانشگاه لیون، واقع در شهری به همین نام، در کشور فرانسه. خانواده هم خیلی از این موضوع راضی بودند. ولی قسمت ما چیز دیگری بود. دست تقدیر، مرا به جای غرب اروپا راهی سپاه غرب کشور کرد و از اوایل سال 1359، سعادت نصیبم شد و شدم یکی از کادرهای دفتر«حاج محمد بروجردی» در ستاد سپاه غرب؛ در شهر کرمانشاه ِ اسبق، باختران سابق و کرمانشاه فعلی! جنگ عراق - یا بهتر است بگویم کل جهان استکبار -که با ما شروع شد، جوانی بیست ساله بودم و مثل همه هم نسلهایم، پر از شر وشور. □ بعد از شروع جنگ هم در سپاه غرب، فعالیت دفتری داشتی یا اینکه... نه! مدام از کرمانشاه جیم می¬زدیم و سوار بر موتور می¬رفتیم سمت محورهای عملیاتی؛ مناطق کوهستانی و صعب العبوری که واحدهای سپاه دوم ارتش عراق در آنجا مسلط بودند. مشخصاً کانی سخت، شور شیرین و... یک جور کشش غریزی به کارهای شناسایی داشتم. با خودم دوربین عکاسی می¬بردم و در آن مناطق، از نقاط تجمع و سنگرها و مواضع عراقی¬ها عکس می¬گرفتم. آن روزهای اول جنگ – که خودت می¬دانی- مقوله اطلاعات و عملیات جنگی هنوز سروشکلی نگرفته بود. منظورم مثل سال دوم جنگ است که سپاه در هر محور آدمهای قَدَری را مشخصاًبا گرایش اطلاعاتی در اختیار داشت. خودمان شوری داشتیم و می¬رفتیم دنبال این قضایا. آقای بروجردی ازاین که یکی از عناصر دفتر ستادش «مدام جیم می¬زد می¬رفت توی محورهای عملیاتی» ناراحت نمی¬شد؟ در هر صورت شما در ستاد سپاه غرب مسئولیت مهمی داشتی. واکنش ایشان چطور بود؟ حاج محمد خودش یک ساعت هم توی سپاه کرمانشاه به زور بند می¬شد. دائم می¬رفت برای سرکشی مناطق سپاه منطقه 7 و تا از جیک و پوک وضعیت خطوط عراقی¬ها و کم¬و کاستی¬های بچه¬ سپاهی¬ها در این مناطق مطلع نمی¬شد، آرام و قرار نمی¬گرفت. سپاه منطقه 7 می¬دانی یعنی چه؟ یعنی سپاه¬های استان آذربایجان غربی،کردستان، کرمانشاه، ایلام وهمدان. به استثتناء استان همدان، درهرکدام از آن چهاراستان دیگر، ما با عراق هم مرز بودیم و علاوه بر درگیر بودن با سپاه¬های یکم و دوم ارتش عراق، با گروه¬های مسلح ضد انقلابی منطقه غرب هم درگیر یک جنگ فرسایشی بودیم. حاج محمد یکسره درگیر رتق و فتق معضلات این جبهه پهناور و پیچیده بود. از طرفی چون می¬دید جیم زدن بنده از ستاد، خروجی دارد و گزارش¬های شناسایی مارا می¬خواند وعکس¬هایی را که از مناطق استقرار و تجمع عراقیها می¬گرفتیم می¬دید، خیلی خوشش می¬آمد از این کارهای ما. ضمن این که در سپاه کرمانشاه، نیروی دفتری به قدر کافی موجود بود و کار ستاد و دفتر حاج محمد، در مدت غیاب بنده لنگ نمی¬ماند. □ ... پاییز سال 1360، پنج روز مانده به عملیات «مطلع الفجر» قرار شد برای دیده¬بانی و شناسایی ارتفاعات «گیلانغرب»، بروم به آن منطقه، اما... قسمت چیز دیگری بود و سر از «مریوان» درآوردم! خودت در خواست انتقال به سپاه مریوان را داده بودی؟ نه عزیزمن، صبح روز سرد پائیزي یکشنبه 15 آذر 1360، احمدمتوسلیان برای ملاقات با حاج محمد آمد به سپاه کرمانشاه. حالا تا آن زمان ما خیلی وصف این آدم را شنیده بودیم، اصلاً صرف نام احمدمتوسلیان مثل اسم رستم، یک جور جذبه اسطوره¬ای در ذهن بچه¬های سپاه غرب داشت.یَلی بود که مثل و مانندی نداشت. قبل از آن روز مگر اورا ندیده بودی؟ نه حسین جان؛ مصیبت این بود که هربار احمد برای شرکت در جلسه فرماندهان سپاه منطقه 7 به کرمانشاه می¬آمد من در سپاه نبودم، یا اگر بودم، درگیر کاری بودم و متوجه آمد ورفت او نمی¬شدم. البته وصفش را مدام از قدیمی¬های سپاه غرب میشنیدم. بیشتر از همه، از خود حاج محمد بروجردی كه با او بچه محل بود. در خيابان مولوي تهران. روي اين حساب، ميدانستم احمد دانشجوي مهندسي الكترونيك بوده، در دانشگاه علم وصنعت.گمان نکنم ایشان در بین فرماندهان قَدَرسپاه غرب، احدی را به اندازه احمد متوسلیان دوست داشت. القصه این که آن روز، بعد از نود وبوقی، نشسته بودم و داشتم نامه¬های اداری ستاد را برای تعیین تکلیف¬شان توسط حاج محمد، دسته بندی می-کردم که احساس کردم، یکی رو به روی من ایستاده. سرم را که از روی کاغذها بلند کردم، دیدم پاسدار جواني، سبزه رو و بلند قد، با یک لبخند کمرنگ و لحن جدّی و مؤدب ميگويد: «آقا میرزا هستند؟» اسم شناسنامه¬ای حاج محمد بروجردی، «میرزامحمد» بود وفقط حواریون خاص ایشان، اورا به اسم «آقا میرزا» صدا می¬زدند. فهمیدم طرف صحبت من لابد از دوستان صمیمی حاج محمد است. گفتم: «فرمایش برادر»؟ گفت: «لطفاً به ایشان بگویید احمد متوسلیان آمده.» آقا ما را میبینی! خشکمان زد. همین طورهاج و واج رفته بودم توی بحر سیاحت این بشر. باورم نمی¬شد بیدار هستم؛ یعنی این،همان شیر کردستان؛ برادر احمد متوسلیان است؟! به قول امروزی¬ها، پاک هنگ کرده بودم! انگار خودش فهمید چه حال و روزی دارم. خندید و گفت: «حال شما خوبه برادر جان؟!» به خودم آمدم و سر ضرب پاشدم رفتم دم در اتاق حاج محمد، در زدم و به حاجی گفتم برادر متوسلیان با شما کار دارند. حاج محمد سریع آمد جلوی در، با احمد خیلی گرم دیده بوسی کرد ورفتند داخل اتاق و مشغول صحبت شدند. موضوع صحبت شان چه بود؟ چون وارد اتاق نشدم، از ریز صحبتهای¬شان مطلع نشدم. منتها اجمال مطلب را می¬دانستم؛ قرار بود بعد از حمله گیلانغرب، درمحور مریوان- پاوه عملیات بزرگی شروع بشود. آقای بروجردی این را سربسته به من و چند نفر از بچهها گفته بود. علی ایّ حال، حدود یک ساعت بعد، دیدم هردو از اتاق بیرون آمدند. آنجا احمد رو کرد به حاج محمد و گفت: «پس با اجازه شما از همین امروز، این برادر از ستاد سپاه غرب منفک هستند وبا ما می¬آیند مریوان.» منظورش تو بودی؟ آره، نگو قبلاً حاج محمد از شلوغ بازی¬های ما در ادواری که توی خطوط غرب دوربین می¬کشیدیم، برای احمد تعریف کرده بوده، این شد که احمد همان روز از حاجی خواست تا ما را از سپاه کرمانشاه آزاد کند و بفرستد مریوان، برای کارهای شناسایی در محور «شمشیر». از اين پيشامد غير منتظره چه احساسي داشتي؟ از خوشحالي داشتم بال در مي¬آوردم. در خواب هم نمي¬ديدم كه يك روزي قسمتم بشود و بروم زيردست احمد متوسليان. حالا ديگر نمي¬دانم چه شد كه او ما را به شاگردي قبول كرد. اصلاً يك بصيرت باطني عجيبي داشت اين آدم. يك دفعه¬اي مي¬ديدي وسط 100 نفر آدم، مي¬آمد جلو، سروقت تو، تو را انتخاب مي¬كرد و مي¬برد توي جرگه يارانش. حالا شايد در آن جمع صد نفره، خيلي¬ها بودند كه از هر لحاظ به شما برتري داشته باشند، اما احمد به اين حرفها كاري نداشت. انتخابش را كه مي¬كرد، ديگر كار تمام بود. اين كه در من چه ديد كه قبولم كرد، خودش مي¬دانست و خداي خودش. والٌا، ما كه لايق نبوديم. بعد به حاج محمد گفت: “ ترتيب مسائل اداري انتقال اين برادرمان را خودتان بدهيد.” آمد طرفم، دستم را گرفت توي دستهاي قرص و درشتش و ادامه داد: “ برادر سعيد! شما از حالا ده دقيقه فرصت داري وسايل خودت را جمع كني. بيرون سپاه، توي لندرور، منتظرتان هستيم.” از بعدازظهر آن روز پاييزي سال 1360، دفتر زندگي من ورق خورد، صفحه جديدي باز شد كه نه فقط تا پايان جنگ، بلكه احساس مي¬كنم تا آخرين لحظه حيات من در اين دنيا، در هر سطر آن صفحه، نقشي از احمد متوسليان را مي¬شود ديد... كور شده! خوب داري از ما حرف مي¬كشي¬ها! اصلاً ببينم؛ مگر قرار نبود موضوع صحبتمان قضاياي تابستان 61 باشد؟ □ تورقي در يادداشت¬هاي روزانه پاييز 1360 آقا سعيد: يكشنبه 15 آذر 1360 همراه برادر احمد متوسليان، كرمانشاه را به مقصد مريوان ترك كردم. ابتدا قرار بود براي ديده¬باني در منطقه گيلانغرب، كه عمليات [مطلع¬الفجر] تا 4، 5 روز ديگر در آنجا شروع مي¬شود، به آن منطقه مي¬رفتم، اما عمليات در منطقه مريوان نيز نزديك است. ترجيح دادم هم براي شركت درعمليات[ محمد رسول¬الله(ص)] و هم براي كمك به واحد اطلاعات و عمليات سپاه مريوان، براي چند ماه به مريوان بروم؛ شايد خدا توفيقي دهد و در اين چند ماه، بيشتر ساخته شوم. همچنين تجربيات بيشتري كسب كنم. ساعت 14 ناهار را در سنندج خورديم و ساعت 17:30 به مريوان رسيديم. در ساعت 21:30 از سپاه مريوان با برادر احمد و يك راننده، سوار بر "لندرور" راه افتاديم به سمت " دزلي"، تا بعد از آنجا، به سمت قله " تته" برويم. جاده را برف سنگيني پوشانده بود و " لندرور" ما، به سختي از گردنه بالا مي¬كشيد. ساعت 23:30 به تته رسيديم. شب را در مقر تته كه خيلي هم سرد بود، خوابيديم. دوشنبه 16 آذر 1360 صبح، نماز را خوانديم، صبحانه خورديم و قبل از روشن شدن هوا، با برادر احمد از مقر خارج شديم. براي شناسايي بايد به سمت ارتفاعات " شمشير" مي¬رفتيم. برف سنگين و مه غليظ، جاده¬هايي را كه در معرض ديد دشمن قرار دارند، پوشانده بود. □ بسيار خوب، در ابتداي تابستان 1361، در تيپ 27 محمد رسول¬الله(ص) چه مسئوليتي داشتي؟ از پايان مرحله دوم عمليات "الي بيت المقدس" در هجدهم ارديبهشت 61 تا قبل از شروع عمليات رمضان در 22 تير همان سال، مسئوليت واحد اطلاعات و عمليات تيپ 27 محمد رسول¬الله(ص) را به عهده داشتم. چنانكه لابد همه آنهايي كه اين صحبت¬ها را بعدها مي¬خوانند مطلع¬اند؛ روز 21 خرداد 61 مجموعه¬اي از زبده¬هاي سپاه در نبرد فتح خرمشهر به فرماندهي احمد متوسليان براي كمك به مردم مظلوم لبنان و سد كردن تهاجم ارتش اسرائيل، عازم سوريه شدند و [...] تقريباً اواخر دهه دوم تيرماه بود كه ما به ايران برگشتيم. در مراجعت به ايران و طي مراحل تجديد سازمان تيپ 27 كه مصادف بود با انتصاب مجدد شهيد عزيزمان " حاج عباس كريمي" به سرپرستي واحد اطلاعات و عمليات اين يگان، بنده به عنوان جانشين اين واحد مشغول به كار شدم و تا پايان عمليات رمضان هم با همين مسئوليت انجام وظيفه مي¬كردم. خيلي خوب مي¬شد اگر مي¬توانستي بگويي كه بر مجموعه تيپ 27 محمد رسول¬الله(ص) از فرداي اسارت موسس و فرمانده آن؛ احمد متوسليان، تا بازگشت شما به تهران چه گذشت؟! بعد از آن واقعه تلخ و بسيار تاسف¬باري كه براي فرمانده مجموعه " قواي محمد رسول¬الله(ص) " در لبنان پيش آمد، مي¬توانم بگويم نفس اين واقعه، يعني اسارت حيرت-انگيز احمد متوسليان به منزله شكل¬گيري نقطه عطفي در تاريخ موجوديت و تكامل تيپ 27 محمد رسول¬الله(ص) بود. حالا مااگر بخواهيم نگاه كلي¬تري به واقعه چهاردهم تير 1361 داشته باشيم، بايد بگويم كه از دست دادن احمد متوسليان؛ في¬الواقع در حكم ثَلَمه و صدمه¬اي بود كه به كل سرنوشت تاريخي جنگ ما وارد شد. ما اين واقعيت را امروز كه حدود سيزده، چهارده سال از ختم جنگ گذشته، خيلي راحت¬تر مي¬توانيم درك كنيم. يعني الآن؛ با فراغ بالِ ناشي از گذشت زمان است كه مي¬شود نقش تاثيرگذار و سرنوشت¬ساز چهره¬اي مثل احمد متوسليان را در نبردهاي فوق¬العاده سنگيني مانند فتح مبين... منظورت فتح¬المبين است؟! لااله¬الٌاالله! اصلاً فتح¬المبين يك غلط مصطلح است عزيز من. قرآن مي¬فرمايد: انٌا فتحنا لك فتحاً مبينا. نگفته فتح¬المبينا! در تركيب عربيِ فتح مبين، الف و لام به مبين نمي-چسبد.تو كه عربي سرت مي¬شود آقا جون من. فتح¬المبين؛ اصطلاح غلطي بود كه رسانه¬هاي متفاضل و بي سواد اين مملكت بيست و چند سال قبل آن را بر سر زبان خلق¬الله انداختند و تا امروز هم گرفتار اين اصطلاح غلطيم ما. مثل سوتي¬ ديگر آقايانِ مطبوعاتي و صدا و سيمايي كه خدا سال است به كودتاي نافرجام شبكه آمريكايي نقاب در پايگاه هوايي شهيد نوژه همدان، مي¬گويند كودتاي نوژه!! بعد، مي¬بيني داري توي دانشگاه فلان شهر براي بچه دانشجوها صحبت مي¬كني، آخر جلسه كه نوبت پرسش و پاسخ مي¬شود، مجري جلسه سوال يكي از اين بچه¬ها را مي¬خواند كه ؛ بفرماييد چرا شهيد نوژه مي¬خواست عليه انقلاب كودتا كند؟! آن وقت در مي¬ماني چطور به اين جوان بگويي كه عزيز من! يك سال قبل از واقعه كودتا، يعني در تابستان 58، آن ايامي كه دكتر چمران و جمع قليل پاسداران تحت امر شهيد اصغر وصالي در محاصره پاوه توسط چند صد نفر نيروي ضد انقلابي دموكرات قرار گرفته بودند، يك خلبان از جان گذشته نيروي هوايي به اسم سرگرد " محمد نوژه" به همراه كمك¬خلبانش ستوان "بشير موسوي" سوار بر يك اف.4 فانتوم از پايگاه هوايي همدان به پرواز درمي¬آيد؛ مواضع دموكرات¬ها را در اطراف شهر پاوه مي¬كوبد و بعد، در برخورد با كوه، هواپيما سرنگون و اين دو نفر شهيد مي¬شوند. قصه مال چه زماني است؟ اواخر تيرماه 58. كودتاي " شبكه نقاب" كي لو رفت و سركوب شد؟ اواخر تيرماه 1359. تازه مركزيت عوامل كودتاچي كه در پايگاه شهيد نوژه نبود؛ حضرات در همين تهران توطئه چيده بودند. باز مي¬بيني بيست و چند سال است مدام مي¬نويسند و مي-گويند " كودتاي نوژه"! داشتي از نقش تاثيرگذار احمد متوسليان در " فتح مبين" مي¬گفتي. آره ديگه[مي¬خندد]. منتها شما با اين تك¬مضراب¬هايي كه وسط حرف آدم وارد مي¬كني، باعث مي¬شوي سر رشته از دست ما خارج بشود. الغرض...، امروز است كه مي¬شود نقش موثر و تا حد زيادي منحصربه¬فرد احمد متوسليان را در فتح مبين و الي بيت¬المقدس مورد بازنگري دقيق قرار داد. حالا اگر خدا مي¬خواست و امكان تكرار چنين نبردهايي به فرماندهي احمد متوسليان در لبنان فراهم مي¬شد و زمينه براي رويارويي مستقيم نظامي ما با اسرائيلي¬ها بوجود مي¬آمد، خب تاريخ داستان¬هايي متفاوت با آنچه كه گذشت را درباره جنگ 1982 لبنان ثبت مي¬كرد و اين داستان¬ها، تا ابد زنده مي¬ماند. در هر حال، بنا به دلايلي، مسئوليت سرپرستي " قواي محمد رسول¬الله(ص)" به منصور كوچك محسني محول شد و از تهران، به "همت" تكليف كردند: هر چه سريع¬تر به همراه كادرهاي اصلي ستادي تيپ 27 به ايران برگرديد، چرا كه قصد داريم جنگ را در شرايط جديد ادامه بدهيم. پس مسئوليت تيپ 27- بركنار از بحث قواي محمد رسول¬الله(ص)- از همان آخرين روزهاي حضور در سوريه بود كه به "همت" محول شد. بله. حالا اگر شما بخواهيد شرايط و موقعيت فرماندهي در حد "همت" را درك كنيد، ناچاريد خودتان را در چنان وضعيت پيچيده و بغرنجي فرض كنيد. بايد بدانيد كه بنده خدا؛ همت، چند ضربه خورده. اول؛ ضربه روحي، به واسطه آن سفر بي بازگشت متوسليان در روز چهاردهم تير. همت انسان فوق¬العاده¬ عاطفي و با احساسي بود. عشق و علقه عجيبي اين بشر به احمد داشت. خدا گواه است چندين بار از خودش شنيدم كه مي¬گفت: " والله من در زندگي¬ام احدي را مثل حاج احمد دوست نداشته¬ام و تا زنده باشم، هيچ كس براي من احمد نمي¬شود." حالا همت چشم باز كرده و ديده احمد رفت كه رفت!. موضوع ديگر؛ در شرايطي بار مسئوليت به دوش همت افتاده كه نصف يگان او به سوريه آمده¬اند و نيمه ديگر، در پادگان¬هاي سپاه تهران، بلا تكليف مانده¬اند. ضربه ديگر، به واسطه پراكنده شدن امكانات و تجهيزات آمادي تيپ 27 در جريان اعزام اين يگان به سوريه و لبنان به همت وارد شد. به چه معنا؟! يعني اينكه كل امكانات آماد و پشتيباني تيپ و ساز و برگ نظامي را كه در جريان عمليات الي بيت¬المقدس در اختيار داشت، در جريان عزيمت به جبهه لبنان از دست تيپ بيرون رفت و هر بخش از اين ذخاير و ملزومات را جايي و دستگاهي از ما تحويل گرفت، به گونه¬اي كه در شرايط بحراني بازگشت همت به ايران، عملاً دست و بال او از بابت امكانات آماد و پشتيباني خالي بود. براي ملموس شدن اين فقر لجستيكي تيپ 27 در آن برهه مي¬تواني مثالي بياوري؟ ببين، وقتي ماموريت اعزام به سوريه را به تيپ ما ابلاغ كردند- فقط بنده يك قلم از آن را عرض مي¬كنم- ما در واحد ترابري تيپ 27 حدود 150 دستگاه خودروي سبك و سنگين داشتيم كه عمده آنها را در حمله فتح خرمشهر، از دشمن غنيمت گرفته بوديم و به كار مي¬گرفتيم. بعد، موقع عزيمت از خوزستان، به ناچار اين خودروها را به مراكز مربوطه سپاه در جنوب تحويل داديم و به دمشق پرواز كرديم. بعد كه با همت به ايران برگشتيم و قرار شد برويم پاي كار عمليات رمضان، از بابت تهيه ثلث خودروهايي كه تحويل داده بوديم هم، در مضيقه قرار داشتيم. قرار بود طبق توافق به عمل آمده ميان متوسليان و همت در روز هفتم تير 61 در سوريه، كادرهاي اصلي و رده¬هاي مسئول ستاد و صف تيپ 27 به تهران بازگردانده شوند. اما در عمل ديده شد كه به استثناء شما و تعداد كمي از كادرهاي عملياتي، بخش قابل توجهي از پرسنل كادر تيپ 27 در لبنان و سوريه ماندند و به ايران بازنگشتند. علت اين ماجرا چه بود؟ اين مطلب، شايد ناشي از چند عامل بود. واقعيت اين بود؛ زماني كه به همت ابلاغ شد به ايران برگردد، خود حاجي هنوز به اين مطلب نرسيده بود كه يك بار، براي هميشه بايد از سوريه به ايران برگردد. حتي به خاطر دارم موقعي كه همت مي¬خواست آن مجموعه كادرها را به ايران برگرداند، در پادگان زبداني، نظر حاجي اين بود كه بخش معتنابهي از نيروها در همان جا بمانند. همين اعلام نظر همت، در بين نيروها، واكنش¬هاي متفاوتي بوجود آورده بود. چه اينكه اين افراد بعضاً حتي به اين نظر همت اعتراض داشتند. تلقي همت در آن برهه اين بود كه شايد مسئولين ارشد نظامي در ايران صرفاً براي يك عمليات بزرگ در جنوب برنامه¬ريزي كرده باشند و بعد از آن، او قادر خواهد بود بار ديگر به لبنان بيايد. يعني به حفظ سرپل لبنان، براي جنگيدن با اسرائيل اعتقاد داشت؟ دقيقاً! حالا شايد تعبير بهتر از حال و هواي همت در اين مورد؛ تقاص گرفتن و انتقام از اسرائيل باشد. هم ازبابت قتل عام بي رحمانه شيعيان جنوب لبنان و مردم بيروت، هم به خاطر ماجراي احمد متوسليان. حاجي بر اين باور بود كه بايستي در اسرع وقت به لبنان برگرديم و يك بار براي هميشه، تكليف اين قضيه را روشن كنيم. خوب به ياد دارم همت در زبداني مي¬گفت: " درست است كه امام فرموده¬اند " راه قدس از كربلا مي¬گذرد"، اما اگر در يك نوبت، ما كل مجموعه نيروهاي اعزامي به سوريه را به ايران برگردانيم، ديگر معلوم نيست چه وقت بخت ياري كند و پا بدهد تا بتوانيم مجدداً به عرصه يك نبرد مستقيم با اسرائيل برگرديم و ضربه¬اي به آنها وارد كنيم. به همين دليل، همت واقعاً از ته قلب راضي نبود كه يكباره كل نيروها را جمع كند و به ايران برگرداند. در هر حال ماندن در سوريه عملاً حاصلي نداشت؛ اسرائيل بعد از تثبيت در عمق خاك لبنان و خرد كردن ماشين جنگي سوري¬ها، يك طرفه اعلام آتش¬بس كرده بود و مقامات دمشق هم اين وضعيت آتش¬بس را پذيرفته بودند؛ در چنين شرايطي امكان درگير شدن با اسرائيل كه موجود نبود؟! كجاي كاري برادر من! همان آتش¬بس كذايي هم از صدقه سر ورود بچه¬هاي ما به دمشق برقرار شد. اسرائيلي¬ها شبِ ورود بچه¬ها به دمشق، از خوف اين كه امتياز تحميل قواعد بازي در جنگ لبنان از دستشان خارج شود و ابتكار عمل در نبرد، به جاي سوري¬هاي كپك، بيفتد به دست فرزندان خميني، در يك حركت تبليغاتي، آن آتش¬بس را اعلام كردند. سوري¬ها هم بر خلاف روزهاي اول ورود ما، بعدها در عمل نشان دادند حال جنگيدن با اسرائيل را ندارند. خاطره¬اي در اين رابطه دارم كه مانده¬ام آن را برايت بگويم يا نه؟ شما بگو، اگر خيلي فلفلي¬ بود، بعداً كه نوار را پياده مي¬كنيم، قيد مكتوب كردن آن را مي¬زنيم. عرض شود به حضور شما، روزي كه آمديم فرودگاه بين¬المللي دمشق تا به ايران برگرديم، در كنار آسانسور كريدور اصلي فرودگاه، من و همت ايستاده بوديم تا آسانسور بيايد پايين و برويم با آن طبقه بالا، در رستوران فرودگاه غذا بخوريم. به ناگهان در آسانسور باز شد. ديديم دو تا آمريكايي، يك مرد و يك زن كه هر دو از اين شلوارهاي جين چسبان پوشيده بودند و اصلاً وضع جالبي نداشتند آمدند و با ما سوار آسانسور شدند. حالا من و همت با آن سر و ريخت و لباس فرم سپاه به تن، اين" هِلو جوني"ها هم اين جوري؛ يادم مي¬آيد مردك آمريكايي يك دانه از اين كلاه¬هاي كابويي سرش گذاشته بود، چكمه چرمي به پا داشت و سيگار برگي را پك مي¬زد. هرهر و كركر خنده هر دو نفر برقرار بود. حاجي از اينها پرسيد كه هستند و در دمشق به چه كار آمده اند؟ آن يارو، با آن قد دكل ِ خودش رو به ما كرد و گفت: " ما از طرف U.N به اينجا آمده¬ايم تا بر آتش¬بس نظارت كنيم! بعد هم مدام مسخرگي مي¬كرد و به من و همت مي-گفت: "! Be Cool , My Friend“. يعني بي خيال دوست من! الغرض، آسانسور رسيد طبقه بالا، در باز شد و اينها رفتند بيرون. پشت سرشان كه از كابين آسانسور درآمديم، يك دفعه ديدم همت كه صورتش از غضب مثل لبو سرخ شده بود، دست انداخت بازوي مرا گرفت و گفت: " اين بي پدرها را ديدي سعيد؟ به خدا قسم اگر ما در جنگ با صدام، يك لحظه سستي و ضعف از خودمان نشان بدهيم، يك روز چشم باز مي¬كني و مي¬بيني امثال همين اراذل آمده¬اند توي فرودگاه مهرآباد! " حالا ما آنجا كله¬مان داغ بود، نفهميديم حاجي دارد چه مي¬گويد. گذشت تا اواخر شهريور سال 67، توي همين فرودگاه مهرآباد؛ خدا شاهد است نسخه بدل¬هاي همان يارادنقلي¬ها بودند كه ديدم با عنوان مامورين "يونيماگ-كميسيون ناظر سازمان ملل بر آتش¬بس بين ايران و عراق- به فرماندهي ژنرال صرب؛ "اسلاوكايوويچ" به تهران آمده¬اند. با همان دك و پوز، همان ولخندي¬ها و همان My Friend گفتن¬ها!... الله اكبر، چه بصيرتي داشت همت! چطور شد خودت با همت به ايران برگشتي؟ قصه¬اش مفصل است؛ به خاطر اين كه مسئوليت كارهاي شناسايي قوا را به عهده داشتم، آقاي كوچك محسني خيلي تاكيد داشت كه آنجا بمانم و به ايران برنگردم و به همراه شهداي عزيزمان " كاظم نجفي رستگار" و " عليرضا موحد دانش" به كار ادامه بدهم. واقعيت مطلب را بخواهي، شايد در بادي امر خودم هم مايل به ماندن بودم، ولي خیلي بيش از آن تمايل، دوست داشتم با خود همت بمانم. يعني بودن با همت برايت مرجح بود؟ درست است؛ برايم با همت بودن ارجحيت داشت. شايد علت عمده چنين تمايلي احساس تنهايي شديد بود. اسارت حيرت¬انگيز متوسليان، كمر مرا هم مثل خيلي از بچه¬ها شكست. براي اولين بار در عمرم، آنجا بود كه حس كردم دارم به مرز پوچي مي¬رسم؛ يعني مي¬ديدم كه ديگر بدون حاجي- متوسليان- چيزي نيستم و در حال حاضر، فقط يك نفر مي¬تواند بيايد عَلَم برزمين مانده احمد را بردارد و علمدار ما باشد و آن هم همت است. البته شايد پيش از آن واقعه تلخ، خود همت هم در وسع خودش نمي¬ديد روزي از راه برسد كه او بيايد و عَلَم انسان شگفت¬انگيزي به اسم احمد متوسليان را بردارد و به دوش بكشد. در هر حال، اين مشيت بالغه حضرت حق است كه امور عالم و آدم را تدبير مي¬كند و بر اساس همين مشيت هم هست كه اقتضا مي¬كند "ولي"اي برود تا "ولي" بعدي بيايد و علمدار امور بشود. بله حسين جان؛ خودم آمدن با همت به ايران را به ماندن در لبنان ترجيح دادم. در بازگشت به تهران، مستقيماً عازم خوزستان شديد؟ نه، بعد از آن كه به تهران برگشتيم، به اتفاق همت رفتيم به سپاه منطقه 10 تهران. آنجا جلسه¬اي تشكيل شد كه حضار آن عبارت بودند از: حاج داوود كريمي فرمانده وقت سپاه منطقه 10، محمد اويسي مسوول واحد عمليات منطقه 10، همت و بنده. يادم هست صبح روز جمعه بود كه اين جلسه تشكيل شد. در شروع جلسه، ابتدا همت درباره وضعيت مبهم اسارت احمد و آخرين وضعيت نيروهاي ما گزارشي ارائه داد و بعد، حاج داوود كريمي به همت گفت: شما، همين فردا كه شنبه باشد، سريع "ياعلي" را بگوييد و به اهواز برويد. همين الآن هم كه ما داريم با شما صحبت مي¬كنيم، خيلي دير شده و شايد امشب يا فردا شب، حمله بزرگ در جنوب شروع بشود. شما سريع برويد به اهواز، ما هم برايتان نيرو و پرسنل كادر مورد نيازتان را اعزام مي¬كنيم. عجالتاً خودتان برويد و آن تعداد از نفراتتان را كه در تهران- مشخصاً پادگان امام حسين(ع)- پراكنده هستند را پيدا و سرخط كنيد و به آنها بگوييد به اهواز بروند. يعني در آن آشفتگي و پراكندگي نيروهاي تيپ و فقدان امكانات، همت مي¬خواست في¬الفور تيپ 27 را از نو ظرف چند شبانه روز راه اندازي كند؟ مگر شدني بود؟ خب ديگر؛ همت بود. خداوكيلي خيلي دوست داشت براي آن نبرد خودش را سريع به پاي كار برساند. شايد اگر هر فرمانده ديگري به جاي همت بود؛ يعني آدمي كه تازه از لبنان برگشته و هنوز غبار خستگي چنين سفري را به تن دارد و هنوز هم با ضربه روحي ناشي از فقدان همرزمي در اندازه¬هاي احمد متوسليان دست به گريبان است، دست كم 10، 20 روزي خودش را از قيل و قال زمانه كنار مي¬كشيد تا بتواند با خودش خلوتي داشته باشد و بار ديگر خودش را جمع و جور كند و بعد هم بيايد با مجموعه آدم¬هايي در قالب يك تيپ رزمي سپاه كلنجار برود و بتواند خودش را در جايگاه فرمانده جديد، به آنها اثبات كند. منتها...، همت ابداً اسير چنين عوالمي نبود؛ واقعاً آمده بود تا در آن شرايط سرنوشت¬ساز جنگ و مملكت، دين خودش را ادا كند. به همين دليل هم ديديم با آن خلق و خوي پهلواني كه داشت، خيلي قَدَر از رختِ تعلقات لخت شد و به اين گود قدم گذاشت. همت بعد از آن جلسه به اهواز رفت؟ نه. بعد از آن جلسه، همت سري زد به پادگان امام حسن مجتبي(ع)؛ همين پادگان فعلي لشكر 27 در بزرگراه اسبدواني. در آن ماه¬هاي اوليه موجوديت تيپ 27، ما در تهران پادگان كه نداشتيم. اعزام نيروي تيپ در محل سابق سفارت آمريكا بود و نيروهاي بسيجي تهران را از آنجا به جنوب ميفرستادند. پادگان امام حسن (ع) هم در اصل يك پادگان نظامي نبود. آنجا تأسيسات و استاديوم اسبدواني نيمه كاره¬اي بود كه بعد از انقلاب به حال خودش رها شد و بعدها مسئولين،اين تأسيسات را تحويل سپاه دادند و اسمش شد پادگان امام حسن (ع). آن روز هم چون مسئولين سپاه منطقه 10 تهران گروهي از نيروهاي داوطلب بسيجي را كه قرار بود در اختيار تيپ ما بگذارند، توي آنجا مستقر كرده بودند، همت رفت تا ضمن بازديد وضعيت اين نيروها،برايشان سخنراني كند و كمي با بسيجي¬ها بجوشد. اگر بسيجي¬ها را به دريا تشبيه كنيم، حاجي ماهي اين دريا بود. اصلاً تاب دوري آنها را نداشت. چه اينكه بسيجيها هم؛،حتي اگر اورا نمي¬شناختند، با يك ديدار وسخنراني همّت شيفته¬اش مي¬شدند. به خاطر داري آن نيروهاي بسيجي مستقر در پادگان امام حسن (ع)، جمعي كدام گردان بودند؟ در آن ايام، پادگان امام حسن (ع)،پر بود از نيروهاي بسيجي. گرداني هم كه همّت براي نيروهاي آن صحبت ¬كرد، هنوز اسم وعنواني نداشت، ولي همان جا، به دستور حاجي قرار شد اسم اين گردان را بگذارند«گردان حبيب بن مظاهر». يعني همان عناصر كادر گردان حبيب كه سابق بر آن در فتحِ مبين و الي بيت ¬المقدس در تيپ 27 حضور داشتند، در قالب اين گردان هم بودند؟ تا جايي كه مي¬دانم، نه! " حاج علی موحد" كه فرمانده گردان حبيب در حمله فتح خرمشهر بود، در آن روزها هنوز در لبنان بود. كادرهاي قديمي او هم پراكنده شده بودند. مسئولين سپاه منطقه 10 تهران، شخصي از نيروهاي كادر و دفتري سپاه تهران به اسم " علي غنيمي" را به عنوان سرپرست اين گردانِ تازه تاسيس تعيين كرده بودند. البته ايشان موقتاً سرپرستي اين گردان را به عهده داشت. بعد از آن كه اين گردان به اهواز آمد، بنا به دلايلي " غنيمي" از سرپرستي گردان كنار رفت و فرد ديگري به اسم " سيد اسماعيل محمدي" را كه سپاه منطقه 10 به تيپ فرستاد و سابقه عملياتي داشت، به عنوان فرمانده " گردان حبيب¬بن مظاهر" تعيين كردند. بعد هم... بالاخره چه جوري به اهواز رفتيد؟ همان روز با همت؟ يا اين كه اول شما رفتيد و بعد همت آمد، يا اين كه... [مكثي كوتاه، كلافه و عصبي]... تو را به پیر و پيغمبر اين قدر موضوع را نپيچان آقا سعيد! توي اين نصفه شبي، هم وقت كم دارم، هم نوار؛ كلي سوالِ نپرسيده هم دارم. [سر كيف و با لحني بازيگوش مي¬گويد] اصلاً من يكي كشته مرده اين جوش و خروش ات هستم حسين جان! به قول اون پسر خاله جناب كلاه قرمزي؛ برم واسه¬ات نون سنگك بگيرم؟ برم واسه¬ات نوار بگيرم؟[مي¬خندد]. نخير؛ خنده بازار سر كار شروع شده؛ پنج دقيقه OFF مي¬دهيم [قطع ضبط]. □ رسيده بوديم به آنجا كه به اتفاق "همت" به اهواز رفتيد. نه ديگر عزيز من؛ حاجي همان روز، بعد از ديدار با بسيجي¬ها در پادگان امام حسن(ع)، به اهواز رفت، ولي من ماندم تهران تا ضمن سركشي به پادگان امام حسين(ع) و پادگان ولي¬عصر(عج) و ساير جاها، يك سري از كادرهاي اطلاعاتي را براي واحد خودمان – اطلاعات و عمليات تيپ 27 – جمع و جور كنم. يكي، دو روز بعد از عزيمت همت بود كه به اتفاق آن بچه¬ها، رفتم اهواز. آيا " عباس كريمي" [مسئول سابق واحد اطلاعات تيپ 27 تا عمليات فتح مبين] هم همراه شما به جنوب رفت؟ عرض به حضور شما، نه! عباس جلوتر از من، تعدادي از كادرهاي قديمي تيپ را جمع كرده و به اهواز رفته بود. البته وقتي در مدرسه شهيد مصطفي خميني اهواز- كه از حمله الي بيت¬المقدس به بنه ما تبديل شده بود- او را ديدم، متوجه شدم هنوز از تبعات ناشي از جراحت شديد پايش در مرحله دوم عمليات فتح مبين عذاب مي¬كشد. منتها با همان پاي مصدوم، خودش را به همت رسانده بود. يادم هست عباس خيلي افسوس مي¬خورد از اين كه به علت بستري بودن در بيمارستان نتوانسته بود با ما به لبنان بيايد و از آن سخت¬تر، كنار آمدن با واقعيت اسارت احمد متوسليان براي او بود. خلاصه، خيلي سريع دست به كار شديم تا در وهله اول، واحد اطلاعات و عمليات تيپ را از نو تشكيل بدهيم و در وهله بعدي، وارد عمل بشويم. ضمن هماهنگي همت با مسئولين سپاه منطقه 8 خوزستان، رفتيم و از سپاه اهواز، چند دستگاه موتورسيكلت تريل 125 "هوندا"، دوربين، قطب نما و تجهيزات تحويل گرفتيم. حالا با توجه به اين كه در موقعيت فورس ماژور و در آستانه شروع حمله، تازه شما در اهواز داشتيد مقدمات راه¬اندازي مجدد تيپ 27 را طي مي¬كرديد، فكر نمي¬كنم امكان عملي براي شركت تان در عمليات وجود داشته، درست است؟ اتفاقاً، بحث داغ آن روزها اين بود كه ما كادرهاي اطلاعاتي بهتر است خيلي زود خودمان را نسبت به منطقه و موقعيت عرصه عملياتي كه در شرف آغاز بود، توجيه كنيم. خوب يادم هست در همان ديدار اولمان در مدرسه شهيد مصطفي خميني، عباس كريمي با توجه به اشراف جالبي كه نسبت به اين جور مسائل داشت، به ما گفت: " با در نظر گرفتن شرايط فعلي تيپ، مطمئن باشيد در موقعيتي نيستيم كه بتوانيم خودمان را در قالب يگاني به مرحله شركت در شب اول عمليات برسانيم، ولي لازم است هر چه سريع¬تر نسبت به موقعيت خطوط دشمن و وضعيت منطقه تعيين شده براي عمليات – يعني محور بيابان كوشك- پاسگاه زيد-دشت شلمچه- توجيه بشويم و به قول معروف؛ منطقه دستمان بيايد، تا اگر قرار شد در مرحله بعدي، به صورت يگاني وارد عمل بشويم، با استفاده از اطلاعات ميدانيِ گردآوري شده و توجيه دقيق خودمان نسبت به اين منطقه، با اقتدار و مسلط برويم پاي كار. بنابراين، فعلاً در شرايط حاضر، ماموريت اصلي ما كسب آمادگي براي شركت در مرحله اول عمليات نيست." بعد از آن نشست توجيهي با عباس كريمي و ساير نفرات واحدمان، سريع رهسپار منطقه شديم. مشخصاً به كدام محور رفتيد؟ محور مياني منطقه عملياتي رمضان؛ يعني دژ مرزي عراق در حد فاصل پاسگاه منهدم شده كيلومتر 25 ايران و پاسگاه متعلق به گارد مرزي عراق، معروف به پاسگاه زيد. رفتيم توي خط و با استفاده از نقشه و كالك¬هاي موجود- كه آنها را اطلاعات سپاه اهواز به ما داده بود- سعي كرديم ضمن سركشي به هر يك از مختصات منطقه، خودمان را نسبت به وضعيت آنجا توجيه كنيم. مهم¬ترين خطري كه در زمين منطقه، كل سرنوشت عمليات در شرف آغاز ما را تهديد مي¬كرد، ول كردن آب در آن بيابان توسط عراقي¬ها بود. چطور؟ در محور جنوب پاسگاه زيد، مهندسي ارتش عراق، ديواره شرقي كانال سي كيلومتري پرورش ماهي را در چند نقطه شكافته بود و آب اين كانال را به سمت خطوط دفاعي ما رها كرد. مشخصاً در شمال پاسگاه عراقي بوبيان، يك آب گرفتگي گسترده¬اي ايجاد شد كه روز به روز هم دامنه آن وسعت پيدا مي¬كرد. لذا فرماندهان ارشد قرارگاه مركزي كربلا براي اين كه با گسترش آب گرفتگي، خطر باتلاقي شدن زمين و قفل شدن آن به روي واحدهاي تكور پياده و زرهي ما روز به روز بيشتر مي¬شد، تاكيد زيادي داشتند كه بايد هر چه زودتر حمله را شروع كنيم. حالا اين يكي را هم در حاشيه بگويم؛ آن مانع طبيعي معروفي كه در عمليات عظيم كربلاي 5، در دي¬ماه 1365، در منطقه سر راه نيروهاي ما قرار داشت و به " درياچه ماهي" معروف بود، در واقع امر، مبداء ايجاد آن، همين رهاسازي آب كانال پرورش ماهي از منطقه بوبيان در تابستان سال 1361 بود. براي عمليات رمضان، تيپ 27 محمد رسول¬الله(ص) به كدام يك از قرارگاه¬هاي عملياتي چهارگانه-قدس، فجر، فتح و نصر- مامور شد؟ تا جايي كه به خاطر دارم، از همان روزهاي اول استقرار كادرهاي تيپ 27 در اهواز، يگان ما- بنا به سابقه قبلي¬اي كه در فتح مبين و حمله فتح خرمشهر داشت- رفت زير پوشش "قرارگاه عملياتي نصر" كه فرماندهي جناح سپاهي آن و لشكر نصر سپاه را، شهيد عزيزمان " غلامحسين افشردي" معروف به حسن باقري عهده¬دار بود. منتها، تا تيپ ما بيايد و خودش را جمع و جور كند كه وارد عمل بشود، چند روزي گذشت و در مراحل اول و دوم عمليات رمضان، " قرارگاه عملياتي نصر" در زمين به شدت مسلح شلمچه وارد عمل شد و به علت درگيري شديد با دشمن، واحدهاي تحت امر آن- تيپ¬هاي 31 عاشورا به فرماندهي شهيد مهدي باكري، 21 امام رضا(ع) به فرماندهي شهيد "ولي¬الله چراغچي" و 7 ولي¬عصر(عج) دزفول به فرماندهي " عبدالمحمد رئوفي نژاد" – متحمل صدمات زيادي شدند. اين بود كه به صلاحديد فرماندهان ارشد" قرارگاه مركزي كربلا"، تيپ 27 محمد رسول¬الله(ص) از كنترل اسمي" قرارگاه عملياتي نصر" خارج شد و تحت كنترل "قرارگاه عملياتي فتح" قرار گرفت. تلاش اصلي در عمليات رمضان به اين قرارگاه محول شده بود و علاوه بر لشكر 92 زرهي ارتش به فرماندهي شهيد بزرگوار، امير سرتيپ " مسعود منفرد نياكي"، قدرترين تيپ¬هاي مانوري سپاه، مثل تيپ 8 نجف اشرف به فرماندهي "احمد كاظمي"، تيپ 25 كربلا به فرماندهي " مرتضي قرباني" و تيپ 14 امام حسين(ع) به فرماندهي " علي زاهدي" را در اختيار داشت. فرماندهي اين قرارگاه... مگر حسين خرازي فرمانده تيپ 14 امام حسين(ع) نبود؟ تا قبل از رمضان بله، اما وقتي لشكر فتح سپاه را در اوايل تابستان 61 از نو تشكيل دادند، فرمانده اين لشكر شد شهيد "مصطفي رداني پور"، جانشين او شد " مصطفي ربيعي" و معاونت طرح و برنامه عمليات لشكر فتح را هم سپردند به شهيد حسين خرازي. اين شد كه در عمليات رمضان، فرماندهي تيپ 14 امام حسين(ع) را معاون خرازي يعني علي زاهدي به عهده گرفت. فرماندهي "قرارگاه عملياتي فتح" در رمضان را چه كسي به عهده داشت؟ از آنجا كه در آن سال¬ها ارتش و سپاه مشتركاً هر عملياتي را طراحي و هدايت مي¬كردند، فرماندهي قرارگاه¬هاي عملياتي هم به صورت مشترك اداره مي¬شد. در قرارگاه عملياتي فتح هم همين روال برقرار بود و فرماندهي آن را شهيدان عزيزمان امير سرتيپ منفرد نياكي و حجت¬الاسلام رداني¬پور به عهده داشتند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 23:42  توسط علیرضا ابراهیمی
|
جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی آسیبشناسی فرهنگي نیروهای انقلاب
گفتاري از وحید جلیلی، سردبير ماهنامهي سوره در يكي از مساجد مشهد، فروردين هشتاد
[توضيح: آقاي جليلي در زمان ايراد اين سخنراني سردبير ماهنامهي سوره نبودهاند. در حال حاضر نيز هفتهنامهي كمان تعطيل شده]
مسئلهي مشترك سؤالي كه همه جا مطرح است اين است كه «چه باید كرد؟»، «راهكار اجرایی چیست؟»، «ما نیرو داریم، امكانات داریم، اما چه باید بكنیم؟» در برابر این سؤالات یك راه این است كه بگوییم بیایید این كار را بكنید و هر كسی به فراخور حالش یك پیشنهادی ممكن است بدهد و انجام شود یا نشود، نتیجه بدهد یا ندهد. اما میبینیم این سؤال منحصر به یكی دو تا پایگاه نمیشود و اپیدمی است. یعنی شما چه در تهران باشید، چه در مشهد، چه در الیگودرز، چیزی است كه بین همه حزباللهیها رایج است و شاید اشتباه باشد كه با یكی دو پیشنهاد بخواهید معضل را برطرف كنید. باید فكر كنیم چه شده است كه نیرو هست، امكانات هست، زمینه برای كاركردن هست ولی همه كاسه «چه كنم؟ چه كنم؟» به دست گرفتهاند. یعنی یك مقدار عمیقتر و ریشهایتر باید به موضوع نگاه كنیم. چه میشود كه ما دهها هزار پایگاه و جلسه و تشكل و تجمع منتسب به انقلاب و ولایت و حزبا... و امثال اینها داریم و سالانه صدها میلیارد تومان پول دارد به نام فرهنگ خرج میشود، اینهمه هم وقت گذاشته میشود، ولی اوضاع این است كه هست یعنی جماعتی كه كمّاً و كیفاً از ما كمترند، میشوند علمدار فرهنگ و علم و هنر در این كشور و ما همیشه در موضع انفعال و ضعف قرار میگیریم. این یك سؤال جدی است كه باید به آن توجه كنیم. شما تنها 36 هزار پایگاه بسیج در كشور دارید جدای از جلسات و مجامع مستقلی كه وجود دارد. ما به این مسئله میخواهیم توجه كنیم. صورتبندی بحث را در دو قسمت ارائه میكنم، یك قسمت بحث محتوای حركتهای فرهنگی است و دیگری بحث ابزارها و شكل كارها است كه این دو به هم ربط دارند و جدای از هم نیستند. بچههای حزباللهی امر برایشان مشتبه شده است. فكر میكنند كه نمیدانند چه باید بكنند یا چطوری باید كار بكنند یا راهكارها چیست؟ درصورتیكه وقتی دقیق میشوید میبینید كه بیشتر از آنكه مشكل ابزار باشد و امكانات و راهكارها، بیشتر مشكل هدف است، یعنی بچه حزباللهیها هدف را گم كردهاند و نمیدانند به كجا میخواهند بروند چه چیزی را میخواهند خراب كنند، چه چیزی را میخواهند بسازند؟
اسلام علیه اسلام وقتی كه میگوییم «جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی» قبلش باید تكلیفمان را با چیزی به نام «انقلاب اسلامی» مشخص كرده باشیم. اگر ما انقلاب اسلامی را نشناسیم هركاری را هم كه با انتساب به انقلاب انجام دهیم معلوم نیست كه در جهت اهداف انقلاب باشد و الان آسیب بزرگ بسیاری از حزباللهیها این است كه نمیدانند انقلاب اسلامی یعنی چه؟! همه یك مفهوم خیلی بسیطی از انقلاب اسلامی در ذهنشان است و هر كاری را هم كه انجام میدهند، میگویند ما در خدمت انقلاب اسلامی داریم كار میكنیم و بعد كه نگاه میكنی میبینی كه كلی حركت دارد انجام میشود در تضاد با انقلاب اسلامی در همین پایگاهها توسط ما ریشدارهای چفیه به گردن آنهم با نیتهای خوب! انقلاب اسلامی به تعبیر امام حركتی بود بر علیه یك نوع اسلام ! این تعبیر صریح خود امام است میگوید در انقلاب، مردم ما بر علیه یك نوع اسلام قیام كردند. در نامه به سید حمید روحانی(رئیس مركز اسناد انقلاب اسلامی، دیماه67) میفرمایند: «شما باید نشان دهید كه مردم ما در انقلاب علیه ظلم و تحجر قیام كردند و فكر اسلام ناب را جایگزین اسلام سلطنتی، اسلام سرمایهداری، اسلام التقاطی و در یك كلمه اسلام آمریكایی كردند.» ما با اسلام آمریكایی درگیر شدیم كه با آمریكا درگیر شدیم، ما با اسلام سلطنتی در افتادیم كه با سلطنت در افتادیم. این یك نكته اساسی است كه اگر ما امروز هم بخواهیم برای این انقلاب كار بكنیم باید توجه داشته باشیم وقتی میگوییم انقلاب اسلامی، یك اسلام خاص مورد نظر است. هر چیزی كه اسم اسلام داشت، اسلام انقلابی نیست. همان امامی كه داریم اینقدر از او دم میزنیم چند صفحه صحیفه نور او را خواندهایم؟ ما كه ادعا داریم میخواهیم كار فرهنگی و حزباللهی بكنیم، اصلاً میدانیم امام كه بود و چه میگفت؟ یا تلقیمان از امام صرفاً یك پیرمرد عارف خوشسیما است. یك چنین تعبیری را از امام دارند جا میاندازند. امام كه بود؟ امام كسی بود كه مثلاً وقتی آب میخورد روی لیوانش یك كاغذ میگذاشت بعد مثلاً دو ساعت دیگر همان آب را میخورد. صرفاً از امام یك چهره اخلاقی و عرفانی ارائه كردهاند، حال آنكه امام تفكر سیاسی داشت. این ویژگیهایی كه خیلیها برای امام برمیشمارند ویژهي امام نیست. خیلیها بودند كه نماز شبشان ترك نمیشد، خیلیها بودند كه اسراف نمیكردند یا مثلاً با خانواده خیلی خوب بودند. امام برای خودش تفكر دارد و سعی كرده بدعتهای گذشتگان را بكوبد و آن اسلام واقعی را و اسلام ائمه را دوباره احیاء كند. در بحث جنگ همینطور، الان هم كه باز اردوهای جبهه راه افتاده است. همه میگویند آقا ما باید دستاوردهای دفاع مقدس را حفظ كنیم. خب ببینیم امام راجع به جنگ چه تعبیری دارند (پیام به روحانیت، سال67): «ما در جنگ، ابهت ابرقدرتها را شكستیم، ما در جنگ دوست و دشمنمان را شناختیم، ما در جنگ فهمیدیم كه باید روی پای خودمان بایستیم، ما در جنگ…» بعد میگویند كه «...و از همه اینها مهمتر [یعنی بهعنوان بالاترین و مهمترین دستاورد و ارزش دفاع مقدس]؛ استمرار روح اسلام انقلابی در پرتو جنگ تحقق پیدا كرد». این عین تعبیر امام است. خب حالا اسلام انقلابی یعنی چه؟ یعنی همین اسلام ماها؟ یعنی همین اسلام كجائید ای شهیدان خدایی و تمام؟ اسلام انقلابی چیست؟ اسلام غیرانقلابی چیست؟ اینها را امام توضیح داده است. لازم نیست كه ما بخواهیم تفسیرشان كنیم. صریحترین تعابیر را امام گفته است؛ و ما هم محكم گوشهایمان را گرفتهایم كه نشنوی! پس اول باید اسلام را بشناسیم بعد ذیل آن ببینیم كه ما كار فرهنگی بكنیم یا نكنیم. چون اگر آن شناخت به دست نیاید و آن تمایزات اسلام انقلابی و اسلام غیرانقلابی مشخص نشود، یكدفعه چشم باز میكنید، میبینید ده سال، بیست سال در خدمت اسلام غیرانقلابی بودهاید. یعنی تابلوی خیلی از نهادها را میشود پایین كشید و به جایش زد شعبه انجمن حجتیه! اسلامی كه امام از آن حرف میزند یك اسلام فردی و عبادی محض نیست. این عین تعبیر امام است: «اسلام عبادی و فردی» ما اسلاممان عبادی و فردی نیست؛ یعنی نه اینكه نیست، بلكه به مسائل عبادی و فردی محدود نمیشود و آرمان امام و هدف انقلاب اسلامی هم این نیست كه یكسری واجبات فردی و عبادی را در جامعه رواج بدهد. قبل از انقلاب هم میشد این كارها را كرد. كسی مخالف نبود. انواع و اقسام جلسات مذهبی بود. انواع و اقسام كارهای فرهنگی بود. یكی از كارهایی كه باید انجام دهیم این است كه یك بررسی تاریخی انجام دهیم كه این «حركت فرهنگیِ انقلابی» وقتی شروع شد چه جوری شروع شد و در مقابلش چه جریاناتی بودند؟ يا بايد درك كنيم دستاوردهای انقلاب چه بوده است؟ تلقي رايج اين است كه قبل از انقلاب بدحجابی بوده ولي بعد از انقلاب حجاب آمده و مردم نمازخوان شدهاند و… و ما هم الآن باید اینها را ـ اصول و ارزشهای انقلاب را ـ حفظ كنیم! يعني برای انقلاب یك حركت تكاملی قائل نیستیم، كه این انقلاب باید مرحله به مرحله پیش برود. این تعبیر كه اخیراً رهبری در دانشگاه امیركبیر داشتند كه «محافظهكاری [اكتفا به وضع موجود] قتلگاه انقلاب است» نمیدانم كسی روی این تأمل و فكر كرد؟ ما بايد ببينيم وقتی این نیرو را آوردیم و با او كار فرهنگی كردیم چقدر امر به معروف و نهی از منكر میكند؟ واجبات اجتماعیاش مانده، میبینی مستحبات فردی انجام میدهد و مستحب را بهانه میكند! وقتي امر به معروف و نهی از منكر نمیكند، حالا صد تا زیارت عاشورا بخواند، به چه درد میخورد؟ واجباتش را انجام نمیدهد، مثل اینكه نماز نمیخواند. مگر سكولاریسم یعنی چه؟ افراد مسائل فردیشان را، نمازشان را، روزهشان را انجام دهند، روزهخواری نكنند، شراب نخورند و بدحجاب نباشند و ریش نتراشند و... كافی است! سكولاریسم اجتماعی امروز یك اپیدمی است كه توی خیلی از بچه حزباللهیها هم وجود دارد. امر به معروف تعطیل شود، خب بشود ـ این واجب مهم اجتماعی اسلام ـ حالا ما چطوری وجدانمان را آسوده كنیم؟ سعی میكنیم در حوزهای دیگر فشار بیاوریم! دعای توسل برگزار میكنیم، دعای فلان برگزار میكنیم؛ حال اینكه اینها همه مستحبات است و ما واجب اجتماعی اسلام را كنار گذاشتهایم. اصلاً بزرگترین حركت فرهنگی كه در كل آفرینش انجام شده چه بوده است؟ غیر از ارسال رُسُل بوده و انزال كتُب؟ «لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الكتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط» یعنی اگر ما تمام این كتابها را نازل كنیم و تمام این پیامبران را بفرستیم و معیارها و ارزشها تبیین بشود ولی آن ادامهي آیه نباشد به درد نمیخورد. كار فرهنگی حزباللهی و اسلامی هدف بیرونی دارد؛ خودش هدف نیست. زیارت عاشورا خودش هدف نیست، چرا؟ دلیل دارد، همان موقعی كه امام حسین«ع» در مسلخ بود ـ این را من در كتاب «حیات فكری و سیاسی امامان شیعه» [رسول جعفريان] دیدم ـ یكعده روی یك تپه نزدیك قتلگاه دست به دعا برداشته بودند كه خدایا حسین«ع» را یاری كن! داشتند دعا میخواندند تا امام حسین«ع» یاری شود! در جبههي مقابل امام حسین«ع» هم یكعده داشتند نماز جماعت میخواندند! امام حسین«ع» میگوید:«هل من ناصر ینصرنی؟» این میگويد من بروم به نماز جماعت برسم، آن یكی میگفت من بروم دعايم را بكنم! وقتي امام حسین بگوید: «هل من ناصر ینصرنی»، شما در حال نماز خواندن باشی یا در حال زیارت عاشورا خواندن؟ آن زیارت عاشورایی ارزش دارد كه در خدمت مفهوم عاشورا باشد والاّ خودش میشود ضد عاشورا! زیارت عاشورا اگر ارزش دارد به خاطر عاشورا است و عاشورا یعنی یكنوع اسلام، كه فرق دارد با اسلامی كه خیلی راحت احكام فردیاش را انجام میدهد، نماز جماعت هم میخواند امام حسین«ع» را هم میكشد یا با تمكین در برابر ظلم، زمينهساز این فاجعه میشود. اگر از آن كار فرهنگی كه ما میكنیم ظالمین ترسیدند، مفسدین به لرزه افتادند، كار فرهنگی ما در راستای اقامه قسط در جامعه بوده و... درست است وگرنه غلط است و میشود همان درگیری امام با حضرات. امام مثلاً در همان پیام به روحانیت اشاره میكند كه آن سال كه قبل از انقلاب، چراغانی نیمه شعبان را امام تعطیل و تحریم كرد، آقایان گفتند: چی؟! نیمه شعبان را تعطیل كنیم كه مثلاً میخواهیم به ظلم دربار اعتراض كنیم! این حرفها چیست؟ این مناسك مهم و این شعائر مهم را تعطیل كنیم بهخاطر فلان؟ تعبیر امام این است كه ولایتیهای متحجر تمام تلاششان را كردند كه اعتصاب چراغانی نیمه شعبان را بشكنند. پس كار فرهنگی حزباللهی اولاً معطوف به جامعه است و صرفاً به حوزه مسائل فردی معطوف نمیشود. چقدر حركت فرهنگی ما توانسته ساختارها را جابهجا كند؟ نه اینكه فقط رفتارهای چند نفر را عوض كند! دوم اینكه یك «حركت» است و معطوف به «حفظ» نیست كه فقط میخواهد این باشد كه وضع جامعه ما از این بدتر نشود، نمیخواهیم هیچ تحول مثبتی در جامعه ایجاد كنیم. میگوییم همین كه هست خوب است. فقط یكسری ظواهر بیشتر رعایت شود دیگر خوب است. یكسری چیزهایی را به دست آوردیم و حالا میخواهیم حفظ كنیم! نه؛ تفكر انقلابی معطوف به حركت وآینده است. پس حركت فرهنگی حزباللهی، ابزارش فرهنگی است و نه اهدافش؛ بلكه اهدافش خیلی عینی و اجتماعی و حتی اقتصادی هم میتواند باشد؛ یعنی باید باشد. نمیتوانی بگویی كار فرهنگی خودش هدف است، بلكه باید در خدمت جامعه باشد كه حتی اقتصاد جامعه هم اصلاح شود. باید در خدمت این باشد كه ساختار طبقاتی هم به آن سمتی برود كه اسلام میخواهد و یك مقدمهای باشد برای حركت. مثل همان كار فرهنگی كه امام كرد. امام كار فرهنگی كرد؛ نظریه ولایت فقیه داد، نیرو پرورش داد و... به همراه عدهای دیگر كه با امام بودند، سعی كردند آن اسلام انقلابی را از زیر آوار اسلام فردی و عبادی در بیاورند. یك حركت فرهنگی انجام شد كه به دنبالش یك حركت وسیع اجتماعی به نام انقلاب اسلامی اتفاق افتاد. ما هم امروز باید با یك چنین دیدی حركت بكنیم. ما میخواهیم یك حركت فرهنگی راه بیندازیم از لحاظ فكری، از لحاظ هنری، از لحاظ خبری كه به دنبالش یك اتفاقی در جامعه بیفتد و یك تحول در جامعه صورت بگیرد. اگر میخواهیم از امكاناتمان درست استفاده كنیم باید دوباره اهدافمان را تعریف كنیم، انگیزههایمان و مبانیمان را دوباره تعریف كنیم تا این مبانی را هم خوب بتوانیم به كار بریم. اگر یك گرگی دنبال شما بكند آن موقع میفهمی كه چقدر قدرت دویدن داری. آن گرگ دنبال ما نكرده است. اگر قله را جلوی چشمت ببینی آن موقع عزمت را جزم میكنی كه این دامنهها را هر چه سریعتر طی بكنی، ولی ما اصلاً به قلهای نگاه نمیكنیم. باید آن جامعه مطلوب دوباره برایمان تعریف شود. بعد بر اساس آن خواهیم دید كه اگر امكانات هم نداشته باشید، از هیچ، امكانات میسازید. به قول يكي از بزرگان: «یعنی وضع از زمان طاغوت هم بدتر شده است؟ قبل از انقلاب ما چطور كار میكردیم. با آن سیستم پلیسی كه مواظب بود ما كار نكنیم و هیچ امكانات نداشتیم كلی كار میكردیم. اعلامیه امام شب میآمد، فردا صبح تمام كشور پخش میشد بدون امكانات؛ یعنی امكانات شما از آنها هم كمتر است؟!»
روش كار وقتی میگوییم «جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی» یعنی ما به این مقوله در گسترهاش نگاه میكنیم. وقتی میگوییم «جبهه» این جبهه یعنی چه؟ در جبهه نظامی آیا فقط تكتیرانداز هست؟ یا همه بیسیمچی هستند؟ یا همه تخریبچی هستند؟ یا همه فرماندهاند؟ یا همه در اطلاعات عملیاتاند؟ یا همه آشپزند؟ یا همه رانندهاند؟ نه! یك جبهه است. این جبهه هم به رزمنده نیاز دارد، هم به راننده، هم به آشپزخانه، هم به بیسیمچی، به همه اینها نیاز هست. این میشود جبهه فرهنگی. در ما چنین اتفاقی نیفتاده است، چون اصلاً جبهه نیستیم. سیهزار تا سنگر است بدون هیچ ارتباطی با هم، بدون فرماندهی مشترك، بدون وجود بیسیمچی، بدون حضور دیدهبان! «آقا» مثلاً میآید میگوید سال امام علی«ع»، میگوید مبارزه بیامان با فقر و فساد و تبعیض، همین بچههایی كه در این جمع نشستهاند هر كدام یك حركت را بگویند كه در این زمینه انجام دادهاند. هشت ماه هم گذشته است. با حرف و ادعا و ظاهرسازی كه چیزی درست نمیشود. اگر خودمان را تنها حس كردیم، مجبور میشویم كه همدیگر را پیدا كنیم و دست نیاز به سوی همدیگر دراز كنیم. آن موقع «تعاونوا علی البر و التقوی» اتفاق میافتد و گرنه «ان الانسان لفی خسر» یعنی تا آن «تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر» توی ما بهوجود نیاید، این دهها هزار پایگاه فرهنگی كه در كشور وجود دارد كما كان در خسران خواهند بود. نگاه باید جبههای باشد، اگر میخواهیم در یك پایگاه كوچك در روستای دورافتاده هم فعالیت كنیم ابتدا باید یك نگاه جبههای به وضعیت نظام و انقلاب و جامعه داشته باشیم. كسی نمیتواند بگوید كه آقا من چه كار دارم به وضع جامعه! من میخواهم كار فرهنگیام را بكنم، همین یكی از مشكلاتمان است. شما بدون اینكه كوچكترین تحلیلی از مسائل جامعه و جهان داشته باشی میتوانی كار فرهنگی بكنی! چرا؟ چون یك كلیشههای مشخصی دارد. كار فرهنگی یعنی اینها! من بعضی از نمونههایش را نوشتهام این گزارشهایی است كه برای یكی از نهادها آمده بود. شهرستانهای مختلف گزارش داده بودند كه مثلاً ما چه كار كردهایم؛ شركت در غبارروبی مساجد، غبار روبی مزار شهدا، شركت در جشن نیكوكاری، شركت در راهپیمایی 22بهمن، شركت در مراسم 13آبان، شركت در مراسمدرختكاری، اجرای مراسم صبحگاهی، نمایشگاه كتاب و... شهر دیگر: تهیه و نصب روزنامههای دیواری، مراسم شبی با قرآن، آذینبندی واحدهای فلان، پخش سرود، برگزاری سخنرانی یكی از برادران، برگزاری مسابقه دو، اجرای جنگ شادی، مسابقه فوتبال گل كوچك، اجرای مراسم جشن فلان، برگزاری دعای توسل و … همه شهرها همینطور مشابه بود!
سه حلقه در جبهه فرهنگی اگر بخواهیم بحث را یك مقدار كاربردیتر بكنیم و به واقعیت نزدیكتر، شاید بتوان در این تقسیمبندی بیان كرد كه ما سه حوزه برای كار فرهنگی در نظر میگیریم: «تولید»، «توزیع»و«مصرف». اگر بهترین تولیدات را هم داشته باشیم ولی مصرف وجود نداشته باشد به درد نمیخورد، اگر ما مصرف فرهنگی داشته باشیم ولی تولید فرهنگی صورت نگیرد یا تولید وجود داشته باشد ولی به دست مصرف كننده نرسد و توزیع نشود، جواب نمیدهد. یكی از كارهایی كه ما باید بكنیم این است كه ببینیم مركز تولیدات فرهنگی ما كجاست؟ اینها همه در ذیل آن بحث اول معنا پیدا میكند یعنی بدون آن بحث، اصلاً تولیدات فرهنگی معنای دیگر پیدا خواهد كرد. الآن مد شده در هر پایگاهی یك مجله در میآورند. چقدر هم روی اینها سرمایهگذاری میشود! در بیلان كار هم مفصل میتوان روی آن مانور داد؛ 400نشریه مال فلان نهاد، 500 نشریه مال فلان جا و... شمایی كه این نشریه ضعیف را با این هزینه تولید میكنی و انتظار هم داری كه مخاطبت بخواند، خودت چقدر قویترین مجلهای كه توسط بچه حزباللهیها در این مملكت تولید میشود را میخوانی؟! قویترین و هنریترین نشریات را نمیخوانی، بعد انتظار داری مجله ضعیف تو را بخوانند؟ بعضی وقتها لازم است بهجای اینكه ما از نقطه صفر شروع كنیم برویم متصل بشویم به یكعدهای و نیروی آنها را افزایش دهیم. نمیخواهد من یك نشریهي كشكی دربیاورم كه آیا تأثیر بگذارد یا نگذارد. پایگاه ما به عهده بگیرد مثلاً مجله كمان را در شهر توزیع كند. خیلیها حتماً اسم این نشریه را بعد از صد شماره نشنیدهاند، مجله كمان را چند نفر میشناسید؟ [یكی دو نفر!!] خب این نشریه حزباللهی است، كی این نشریه را تولید میكند؟ آقای بهبودی و سرهنگی. كسانی كه رهبری در موردشان چه میگوید؟ میگوید: «درود بر بهبودیها و سرهنگیها» این جمله آقاست در همین كتابِ «كتاب و كتابخوانی در آینه رهنمودهای مقام معظم رهبری». خب این را اكثر شما بچه حزباللهیهای بزرگترین شهر كشور بعد از تهران نمیدانید. صد شماره هم تا حالا از آن چاپ شده است. همه مطالبش هم درباره دفاع مقدس است. این نمونه خیلی كوچك است، اینكه كلی مجلات تعطیل شد بهخاطر عدم استقبال، بماند! «سوره» بهترین مثال است. سورهای كه آوینی چهار سال در نشریه سوره فعالیت میكرد و در هر شماره مقاله داشت، اوایل به عنوان نویسنده و بعد بهعنوان سردبیر، كسی نمیشناختش كما اینكه هنوز هم خیلیها نمیشناسندش به عنوان یك نویسنده و متفكر. پس در بحث «تولید ـ توزیع ـ مصرف» گفتیم، خیلی از تولیدات خوب فرهنگی الآن در جبهه فرهنگی حزب ا… دارد انجام میشود البته خیلی جای كار دارد و در خیلی از حوزهها باید كار بشود نسبت به آن چیزی كه باید و امكانش هست خیلی عقبیم ولی همین چیزی كه الآن دارد تولید میشود چقدرش مصرف میشود؟ ولی آنطرف چه اتفاقی افتاده است؟ آنطرف نگاه، نگاه جبههای است و این ارتباطات دقیقاً شكل گرفته است. یك كتاب كه درمیآید تیراژش سههزارتا است يا یك نشریه تیراژش ده هزارتاست ولی همهاش فروش میرود. چرا؟ چون آنها اگر ده هزار نفر هستند اگر صد هزار نفر هستند همهشان نسبت به این قصه دغدغه دارند. یادم نمیرود، در همین مشهد در تاكسی نشسته بودم، یكی از اولین فیلمهای ایرج قادری كه از توقیف درآمده بود، در سینما اكران میشد. دو نفر كه اصلاً از تیپهای روشنفكری هم نبودند (دو تا لات بودند) با هم میگفتند كه راستی فیلم جدید ایرج را دیدی؟ گفت: نه! گفت: باید برویم، گفت: شنیدم فیلمش خوب نیست. گفت: این حرفها كدام است؟! ما باید برویم تا اینها بدانند فیلم ایرج فروش رفته است! دیدم این بچه لات، شعور فرهنگیاش از خیلی از مسئولین درجه یك فرهنگی ما بیشتر است! بهتر است از آنطرف بگویم، بعضی از مسؤلین فرهنگی ما به شدت آدمهای بیشعوری هستند. شعور مدیریتی را عرض میكنم. خیلی از اینها واقعاً ممكن است در بحث فردی آدمهای خوبی هم باشند. شما میبینید بهترین فیلمها تولید میشود، مثلاً همین بچههای آسمان، دو سال پیش در مشهد پرسیدم كسی اسمش را نشنیده بود! چون جبههای وجود ندارد، تولیدات فرهنگی روی هوا میماند. بهترین فیلم تولید میشود، بهترین كتاب نوشته میشود، همچنین بهترین رمان، بهترین مجله منتشر میشود، روی هوا میماند، چون آن كسی كه در خط مقدم هست میگوید اصلاً ما مهمات نمیخواهیم! ما آمدهایم توی جبهه برای اینكه زیارت عاشورا بخوانیم! درحالیكه توی جبهه اگر زیارت عاشورا میخواندند، به چه خاطر ارزش داشت؟ همان زمان كه یكعده داشتند توی جبهه زیارت عاشورا میخواندند پشت جبهه هم یكعده داشتند زیارت عاشورا میخواندند، گریه هم میكردند؛ آخرش هم امام را لعنت میكردند! این جلسات واقعاً بوده است. ضد انقلابهای مذهبی یا مذهبیهای ضدانقلاب و غیرانقلابی. آن زیارت عاشورای بچه بسیجیها به این خاطر ارزش داشت كه بعدش «عملیات» بود، بعدش اثبات میكرد والاّ زیارت عاشورا كه در طول تاریخ زیاد خوانده شده است. ما باید مصرف فرهنگی حزبالله را بالا ببریم. شما میدیدید آن موقعی كه روزنامهها چاپ میشد، طرف میآمد نشاط میخرید، صبح امروز میخرید، خرداد میخرید و... شش تا روزنامه با هم میخرید! تعدادشان هم كم بود ولی نگاه نگاه جبههای بود. نگویید پولش را نداریم. امكانش را نداریم، این حرفها كشك است. از یكی از مخارجت بزن. از مخارج مفتیات بزن. میخواستی برای بچهات پفك بخری؟ نخر! برایش كتاب بخر! اصلاً از نان شبت بزن. نه ! همه ما فقط و فقط یك راه در دفاع از انقلاب داریم؛ ما فقط حاضریم سر بدهیم برای انقلاب. كمتر از آن دیگر نه! خرج كنیم برای انقلاب؟ نه! جبهه فرهنگی را تقویت كنیم؟ نه! اصلاً چرا باید كاری بكنی كه وضع به آنجا برسد كه لازم باشد بروی خون بدهی؟! همین الآن هر حزباللهی ما پانصد تومان خرج مسائل فرهنگیاش بكند. بعد میدانید چه اتفاقی میافتد؟ یك میلیون كه هستیم یا نه؟ دویست سیصد هزار شهید داریم، اگر خانوادههای آنها را حساب كنیم یك میلیون نفر میشویم. اگر هر ماه نفری هزار تومان خرج بكند، میشود یك میلیارد تومان! اصلاً شما سازمان تبلیغات را تعطیل كن، صدا و سیما را تعطیل كن، اینها هیچ. اگر ماهی یك میلیارد تومان به جبهه فرهنگی حزبالله تزریق بشود كه ما نبینیم نویسنده حزباللهی بعد از بیست سال نویسندگی هشتش گرو نهش باشد و پیش زن و بچهاش شرمنده بشود، آن وقت میدانید چه تحولی خواهد شد؟ من این موارد را دیدم كه عرض میكنم. بهترین اثر هنری را تولید كن. این هم جوابی كه بچه حزباللهیها به تو میدهند. وقتی طرف میبیند كه اگر یك فحش به انقلاب یا اسلام بدهد، میشود چهره جهانی و تمام كشور اسمش را میبرند، اما اگر بیست سال توی جبهه حزبالله بماند كسی اسمش را نمیبرد، زن و بچهاش هم باید گرسنه بمانند.... پس یكی از كارهایی كه باید بكنیم این است كه حلقه توزیع را باید درست كنیم و آن تولیدات فرهنگی حزبالله را بهطور خلاصه در سه زمینه «خبر، نظر، هنر» اولاً شناسایی كنیم، ثانیاً برایش مصرفكننده جور كنیم. در همین پایگاه، شما نگاه كنید: موسیقی جهان، فرهنگ علوم آزمایشگاه، انقلاب اثر خانم هانا آرنت و... هست! ولی چند تا رمان از بچه حزباللهیها هست؟ چندتا صحیفه نور هست؟ چند تا حدیث ولایت هست؟ عكس از «آقا» هست؛ ریز و درشت در بهترین كیفیت! اما یك پیام آقا را شما بخواهید پیدا كنید.... همین الآن شما سخنرانی آقا درباره فقر و فساد و تبعیض را كه شش ماه از آن گذشته بخواهید پیدا كنید باید عزا بگیرید. پیام چیه، عكس را بچسب! حداقل اینكه مستقلاً كار كنیم، همین بودجه كمی كه به ما میدهند خودمان خرج كنیم، كتاب بخریم، بچهها را ببریم سینما. من معتقدم اگر بچه حزباللهیهای ما نروند به طرف سینما، سینما میآید به طرف بچهحزباللهیها. اگر امام جماعت بلند نشود بگوید «بروید سینما فلان فیلم خوب را ببینید» سینما میآید سراغ امام جماعت. اصلاً یك چیز عجیب و غریبی به حساب میآید. اگر شما بروید به امام جماعت بگویید كه حاج آقا این فیلم حزباللهی آمده، شما مردم را تشویق بكنید بروند این فیلم را ببینند، العیاذ بالله...! در مسجد، بیاییم ترویج كنیم كه مردم بروند سینما!؟ همان بینشهای چهل سال قبل! اما «آقا» در سخنرانیشان راجع به سینما میگویند: بله در فیلم عصر جدید اینجوری بود در فیلم فلان آنجوری بود و... رهبری تمام رمانهای معروف جهان را خواندهاند، میخواهم بگویم یكی دیگر از شبهاتی كه در میان ما وجود دارد این است كه فكر میكنیم خیلی ولایتی هستیم! در این كتاب «كتاب و كتابخوانی از دیدگاه مقام معظم رهبری» شخصیتشان مشخص است. میگویند: ویكتور هوگو یك حكیم است، كتاب بینوایان اینجوری است و آنجوری است، كتاب الكسی تولستوی -كتاب لئوتولستوی نه- اینجوری است، رومن رولان در سایر كتابهایش هم بد عمل نكرده ولی كتاب گاندیاش به نظر من توصیف صحنه فلانش خوب است و.... اینها جملات «آقا» ست نه جملات فلان روشنفكر. آقا میفرمایند من بیش از هزار رمان و داستان خارجی خواندهام، ما چند تا خواندهایم؟
جمع بندی جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی باید مبنایش روشن باشد. اگر مبنای این جبهه روشن نشود، خود جبهه از هم خواهد پاشید، و اصلاً جبههای شكل نخواهد گرفت. یعنی موقعی جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی شكل میگیرد كه شما به یك اسلامی، و به یك انقلابی معتقد باشید كه آن اسلام و انقلاب آمده است برای جامعه تعیین تكلیف بكند، نه صرفاً برای فرد. آمده است واجبات اجتماعی را در جامعه احیاء بكند، نه صرفاً واجبات فردی را. اگر این اتفاق بیفتد آن موقع شما مجبور هستید شكل حركتتان را هم جوری تنظیم كنید كه بتواند در خدمت آن هدف قرار بگیرد، والاّ اگر هدفتان را صرفاً فردی و شعائری و مناسكی تعریف كردید اتفاقی بیش از آنكه تا حالا افتاده نخواهد افتاد. نكته بعدی در بحث جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی این است كه جبهه باید فرماندهیاش مشخص باشد. جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی باید در رابطه بین امت و امام شكل بگیرد. یعنی چه؟ ببینید ما یك امام داریم، یك نظام داریم، یك امت داریم، رهبری صرفاً رهبر جمهوری اسلامی یا رهبر نظام نیست. یكعده آمدهاند این كار را كردهاند كه جلوی بچهحزباللهی ایستادهاند یعنی حق نداری مستقیماً حرفهای رهبری را بشنوی من باید به تو بگویم چه چیزی را بشنوی و چه چیزی را نشنوی، میخواهند ارتباط رهبری را با حزباللهیها قطع كنند ! در صورتيكه رهبري، رهبر امت است بي هيچ واسطه اي.
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 11:46  توسط علیرضا ابراهیمی
|
قریب به یک ماه و در بحرانی ترین شرایط این سربازان گیج نظام، کشور را درگیر مباحث بیهوده ای نمود و انرژی بسیاری را به هدر داد و خدا می داند که چنانچه رهبر حکیم انقلاب وارد ماجرا نشده بود، با توجه به موضع گیری مخدوش رئیس دولت و دفاع از مشایی و تایید سخنان وی، ماجرا به کجا می انجامید.
به گزارش عدالتخانه، سردار سعید قاسمی از فرماندهان دوران دفاع مقدس، با اشاره به مباحث پیش آمده در فضای عمومی کشور و تحت تاثیر اظهار قدیم"دوستی با مردم اسرائیل" توسط یکی از معاونین رئیس جمهور، خواستار عبرت گیری از حوادث پیش آمده و التفات مسوولین به رعایت مرزهای سیاسی شد. قریب به یک ماه و در بحرانی ترین شرایط این سربازان گیج نظام، کشور را درگیر مباحث بیهوده ای نمود و انرژی بسیاری را به هدر داد و خدا می داند که چنانچه رهبر حکیم انقلاب وارد ماجرا نشده بود، با توجه به موضع گیری مخدوش رئیس دولت و دفاع از مشایی و تایید سخنان وی، ماجرا به کجا می انجامید. سردار قاسمی در همین رابطه با اشاره به اظهارات تاسف بار اسفندیار رحیم مشایی در خصوص مساله "دوستی با مردم اسرائیل" گفت: الحمدلله با هوشیاری مقام معظم رهبری(حفظه) به این قائله خاتمه داده شد، اما به جهت عبرت گیری از این ماجرا و جلوگیری از رخداد مجدد چنین اتفاقاتی، باید عرض نمائیم که افرادی مشابه آقای مشایی - که پس از فرمایشات حضرت آقا، خطاب به ایشان نامه می نویسند و بدون معذرت خواهی از درگاه مردم و خانواده های شهدا اظهار "سربازی" می نماید- به مثابه همان سربازان گیجی هستند که در ایام جنگ، خطوط خودی را می زدند و از ما تلفات می گرفتند. وی افزود: قریب به یک ماه و در بحرانی ترین شرایط این سربازان گیج نظام، کشور را درگیر مباحث بیهوده ای نمود و انرژی بسیاری را به هدر داد و خدا می داند که چنانچه رهبر حکیم انقلاب وارد ماجرا نشده بود، با توجه به موضع گیری مخدوش رئیس دولت و دفاع از مشایی و تایید سخنان وی، ماجرا به کجا می انجامید. این فرمانده دوران دفاع مقدس اضافه کرد: این افراد مثال همان تعبیر مقام معظم رهبری در خصوص برخی افراد ناآگاه هستند که می بایست مواظب باشیم که به دروازه خودی گل نزنند. وی با اظهار تاسف از هزینه کردن رهبری در روشن ترین و شفاف ترین مواضع، گفت: زمانی که آقایان در مسائل استراتژیک و سیاست های رسمی و اعلام شده ی نظام این گونه دچار توهم و سردگمی هستند و از خطوط روشن به راحتی عبور می کنند، چگونه می توان انتظار داشت که در مسائل اجرایی کشور دچار اشتباهات بزرگی نشوند و جامعه را با بحران های مختلف مواجه افسوس که ما در کشور سامانه های قابل اعتماد نظرسنجی نداریم تا به آقای احمدی نژاد گوشزد نمایند که همین اتفاق و عدم برخورد ایشان با این فرد خاطی و بلکه دفاع از وی، چه میزان محبوبیت ایشان را در میان جماعت حزب الهی تنزل داد. سردار قاسمی همچنین با اشاره به توصیه چندی پیش رهبر انقلاب خطاب به مسوولین کشور مبنی بر تشابه مرزهای سیاسی و جغرافیایی، گفت: به تعبیر ایشان زمانی که شاخص ها و میله های مرزی برداشته شوند یا مورد تعدی قرار گیرند، منجر به این اتفاق ناخوشایند خواهد شد که عده ای به طرف دیگر و خاک دشمن وارد شوند و ایضا دشمن نیز وقتی مشاهده می کند که مرز شفافی وجود ندارد، تحریک می شود و به خاک ما وارد شود. وی افزود: گفتن اینها از این بابت است که پیش از این هم ما شاهد چنین رویدادهای ناخوشایندی از سوی غیر خودی ها بوده ایم و متاسفانه اقدامات مشابه آن چیزی که اخیرا اتفاق افتاد باعث برداشتن نقاط و میله های مرزی و حریم خودی و دشمن شد و به امحاء و یا حداقل کم رنگ شدن "خطوط استراتژیک" –به تعبیر رهبری- منجر گردید. سعید قاسمی اضافه نمود: از همه تاسف بارتر البته، سخنان رئیس جمهور در جمع خبرنگاران و یک روز پیش از بیانات رهبر معظم انقلاب بود که در پاسخ به سوالی عنوان کردند که حرف آقای مشایی، حرف دولت است! وی با هشدار به رئیس جمهور افزود: افسوس که ما در کشور سامانه های قابل اعتماد نظرسنجی نداریم تا به آقای احمدی نژاد گوشزد نمایند که همین اتفاق و عدم برخورد ایشان با این فرد خاطی و بلکه دفاع از وی، چه میزان محبوبیت ایشان را در میان جماعت حزب الهی تنزل داد. .
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 10:53  توسط علیرضا ابراهیمی
|
پاي سخنان سردار حاج سعید قاسمی
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 22:20  توسط علیرضا ابراهیمی
|
چون دل از مهر علی سرشار شد او طبیب هر دل بیمار شد
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 18:54  توسط علیرضا ابراهیمی
|
وحیدا !
خانه اش را که میدانی ابری است . منتظر طلوع نگاه توست . با دل به خود گفت . امااطمینان دارم تو شنیدی . یا ارحم الراحمین . لا تقنطوا من رحمه الله . بار دیگری می گفت جز تو بریده امیدش را. جوابش این بود و نمیدانست که . او جدا نگه داشته زمین را از ماه . بساز و منال و امیدوارش باش.
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 22:15  توسط علیرضا ابراهیمی
|
غیبت امام مهدی عج امتحان شیعه است .
الکافی ج۱ ص۳۳۷ بی عشق خمینی نتوان عاشق مهدی شد این جمله را که شعار شهدا بود به نیابتشان بیان کردم باشد تا ...
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 23:30  توسط علیرضا ابراهیمی
|
ما می گوئیم : تا شرک و کفر هست مبارزه هست . و تا مبارزه هست ما هستیم . صد حیف ....
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 0:13  توسط علیرضا ابراهیمی
|
آدم را
میل جاودانه شدن از پله های عصیان بالا برد و در سراشیبی دلهره ها توقف داد از پس آدم آدم ها تمام خاک را دنبال آب حیات دویدند سر انجام انسان به بیشه های نگرانی کوچید ودر پی آن میل جوالهای زر را با خود به گور برد . تا امروز وما امروز چه روزهای خوشی داریم ! و میل مبتذلی که مدام ما را به جانب بیخودی و فراموشی می برد ...... حتی روز پنجره ها به سمت تاریکی باز می شوند اگر بتوانی موقع رسیدن را درک کنی برای رفتن همیشه فرصت هست ... ....... من شبهای بسیاری را در معرض ملامت وجدان بودم ودر تلافی شبهایی که بی دغدغه خوابیدم ..... آه نگاه کن ! سرزنش چه نتیجه بلندی دارد وقتی فروتن باشیم. تا بعد ....
+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 15:39  توسط علیرضا ابراهیمی
|
بارالها ! برادران مرا بنمایان !
یکی از اصحاب گفت :یا رسول الله ! آیا ما برادران تو نیستیم ؟ فرمودند :نه .شما اصحاب من هستید . برادران من قومی در آخرالزمان هستند .که به من ایمان میآورند. در حالی که مرا ندیده اند ..... هر یک از آنها استوانه ای در دینداری هستند که حرکت دادن آنها . از کندن خارگون در شب تاریک سخت تر است . چون گرفتن آتش گدازان است . آنان چراغ روشن در تاریکی زمانه اند و خداوند آنها را از هر فتنه ی خطرناک و تیره گون نجات می دهد.
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 20:30  توسط علیرضا ابراهیمی
|
اگر که دل شکسته ای حسین ع را صدا بزن
اگر که محزون و خسته ای حسین ع را صدا بزن
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 0:56  توسط علیرضا ابراهیمی
|
در صفین عمروعاصی بودن هنر نیست ! علی بودن هنره !
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 22:9  توسط علیرضا ابراهیمی
|
|
<-BlogTitle->
<-BlogDescription->
<-PostTitle->
<-PostContent->
ادامـه مـطـلـب لينك | نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor-> |